رفتن به نوشته‌ها

دسته: نوشته های روزانه

تغییر برنامه غذایی

تقریبا یک ماهی می شود که غذا خوردن برایم تبدیل به عذاب شده بود وتقریبا  هیچ میلی به انواع غذاهایی که قبلا بسیار دوست داشتم، نداشتم و نمیتوانستم حتی به آن ها فکر بکنم. روزها تا وقتی که به مرحله ضعف نرسیدم به آن فکر نکردم تا اینکه در آن مرحله، فقط جهت رفع مشکل، مقدار کمی مواد غذایی به بدنم میرساندم. داشتم به این فکر می کردم که ای کاش می شد غذا نخوریم و اینکه چقدر زندگی مان بدون آن راحت تر بود، چرا که  می توانستیم به مساله های مهم تر زندگی بپردازیم.آن لحظه فکر می کردم این زمان زیادی که برای درست کردن و خوردن غذا می شود در واقع زمان هایی است که هدر رفته در حالی که می توانست بهتر استفاده شود. اما وقتی در این باره  بیش تر فکر کردم، متوجه شدم این نهایت بی رحمی است که یک انسان می تواند در حق جسمش داشته باشد. جسمی که همیشه برای تمام اهداف و گاهی خودخواهی های ما همراه و در خدمت ماست. از طرفی به لحظاتی فکر کردم که غذا، آنها را برایمان ماندگار کرده است.در اکثر بیرون رفتن ها و تفریحاتمان،  انتخاب غذاهای مختلف و خوشمزه و خوشرنگ و لعاب است…

چی شد انقدر بد شدیم؟

چی باعث شده دیدن موفقیت ها و داشته های دیگران برای ما ناراحت کننده باشه؟ بعضی وقت ها غصه میخورم که مردممون از همدیگه تنفر دارن. و وقتی میبینن کسی زیبایی خاصی داره یا مال و ثروت داره یا هر چیز با ارزش دیگه ای،  تو دل بعضی آدم ها حس نفرت کاشته میشه و اونا فکر میکنن چون خودشون اون شرایط رو ندارن پس دیگران هم نباید داشته باشن. و تمام تلاششون رو میکنن که یا انرژی منفی بفرستن سمتشون یا یکاری بکنن طرف حالش بد باشه. این اتفاق میتونه حتی تو یه خانواده بیفته یا فامیل یا بین دوستان و همسایه ها. اما وقتی توی کشور که جمع خیلی بزرگ تری هست میبینیم همه آدم ها به خون هم تشنه شدن،  این ترس برامون پیش میاد که نکنه روی ما هم تاثیر بذارن و ما هم یروزی آرزوی  تنگدستی یا بدبختی برای همنوعا و هم وطن های خودمون داشته باشیم. همیشه میگن برای دیگران خوبی بخواه که این لذت یروزی وارد زندگی خودت بشه. اما نمیدونم چرا این جمله تاثیر آنچنانی روی مردم نداشته. و هر کسی به روش خودش داره حس نفرتش رو بروز میده. بعضی از جوون های این سرزمین وقتی یتیم بزرگ میشن، وقتی توی…

سرنوشت

اینکه یک لحظه از حیات خود، مالکیت و فرمان زندگی را از دست می دهیم و تصور می کنیم سرنوشت بر زندگی مسلط شده است، همین نکته بزرگ ترین فریب دنیاست. معمولا جملاتی که فکر می کنم نیاز دارم آنها را چندین بار مرور کنم که ملکه ذهنم شود را در قسمت نوت گوشی ذخیره می کنم. یکی از آنها جمله بالاست که متاسفانه فراموش کرده ام منبع آن را بنویسم. چارچوب هایی زیادی در زندگی مان وجود دارد که همیشه به ما گوشزد کرده اند در این بین قرار داشته باشیم و تصمیم ها و عملمان بر اساس آنها شکل دهیم. بعضی از آنها در قالب رسم و رسوم است و بعضی از آنها قوانین خانواده ، دین، کشور و … اما در کنار این چارچوب ها مساله ای را برای ما عنوان کرده اند که تمام فعالیت ها و تصمیم ها و گذشته و آینده مان را به آن مربوط کرده و گاهی فرمان زندگی را از ما گرفته و به آن سپرده اند. چیزی به اسم “سرنوشت” که شاید در جزییات برای انسان های مختلف تعریف متفاوت داشته باشد اما در کلیات شبیه هم است. اینکه بعنوان تماشاگر بایستیم و اتفاقاتی که در زندگی مان می افتد…

انتخاب

چند روزی است که از خانه بیرون نزده ام.شاید بیماری بهانه ای بود برای روزهایی که با خود و کتاب هایم خلوت کنم. روزهای پر دغدغه ای را پشت سر گذاشته ام که بین من و خود درونم فاصله انداخته بود.این چند روز آرامش را به شکلی دیگر تجربه می کنم.می­خوابم، رویای خوب می­بینم، بیدار می­شوم و ادامه کتابم را می­خوانم. با کتاب “دوران کودکی” از “ماکسیم گورکی” که قبلا نمی­توانستم ارتباط بگیرم، بالاخره در این چند روز ارتباط گرفتم و غرق داستان شده ام.برای استراحت کمی کتاب انگیزشی می خوانم و باز هم ادامه ماجرا… این روزها بیشتر قدر سلامتی ام را می­دانم و سعی می کنم آرام آرام به سمتش قدم بردارم و برای همیشه آن را حفظ کنم. وقتی حال روحی و جسمانی ام را در حال بهبودی می­بینم حس می­کنم باز هم انگیزه ها و هدف هایی دارند به سمتم روانه می­شوند. و من کم کم آماده انتخاب می­شوم و حال در کمال آرامش باید از بین دو مسیر که هر دو حال مرا خوب می­کنند انتخاب کنم. انتخاب کردن همیشه برای من از دشوارترین کارها بوده است بخاطر اینکه هر دو سمت مرا به طرز خاصی جذب می­کنند و برایم سخت است تکه ای از…

قدرت نه گفتن

این نوشته دقت علمی ندارد؛ فقط برگرفته از آموخته‌های قبلی و تجربیات شخصی من است. قدرت نه گفتن از جمله توانایی های مهمی است که فقدان آن، باعث ایجاد مشکلاتی در تصمیم گیری ها و برنامه هایمان می شود. معمولا وقتی درگیر روابط (دوستانه، خانواده، فامیل و …) می شویم، امکان دارد نتوانیم بدرستی حد و مرز هایش را رعایت کنیم و همین باعث می شود به خودمان یا طرف مقابل آسیب بزنیم. از ما توسط اشخاص مقابلمان درخواست های زیادی می شود. که این در خواست ها از نقشی که در زندگی آنها داریم نشات می گیرد و هم چنین می تواند برگرفته از رفتار گذشته ما و انتظاراتی که خودمان بوجود آورده ایم باشد. مثلا معمولا از کسی که فرزند ارشد خانواده باشد انتظارات بیش تری در جهت کمک به خانواده و تصمیم گیری ها و انجام دادن امور خانه، نسبت به فرزندان دیگر دارند. و یا  انتظاراتی که از یک فرد بعنوان همسر می رود  خیلی بیش تر و سخت گیرانه تر از کسی است که فعلا در حد دوستی قرار است مدتی را با ما بگذراند. -از کسی  که در رشته خاصی تبحر دارد، در حالی که یکی از فامیل هایش در حیطه شغلی او به…

شنبه

فکر می کنم کلمه “برنامه ریزی” و “ورزش”  شباهت زیادی باهم داشته باشند، بنظر من هر دو، حس دو وجهی به انسان می­دهد. وقتی کلمه “ورزش” به گوشم می خورد، حس نشاط و شادابی بمن دست می دهد و از طرفی احساس می کنم استخوان های بدنم از تصور کشش ها و انقباض ها،  درد می گیرد.هم چنین با شنیدن کلمه “برنامه ریزی” حس امنیت، آرامش، شادی بعد از به هدف رسیدن و… به من دست می دهد و از طرفی احساس ناخوشایند سختی های تلاش و کوشش و محدود شدن. تصور میکنم بخواهم با برنامه ریزی خاصی ورزش بکنم ، احتمالا حس چهاروجهی خاص و عجیبی را تجربه خواهم کرد. برای من برنامه ریزی کردن واژه غریبه ای نیست چرا که زمان زیادی است آن را بصورت هدف های طولانی مدت انجام می­دهم. همیشه لیستی از اهداف داشته ام ، البته با زمان مشخص، مثلا  زمان پنج ساله که با رسیدن به هرکدام از آن ها و تیک خوردنشان احساس فوق العاده خوبی داشته ام. اما برای من ، برنامه ریزی روزانه وانجام دادن آن همیشه از جمله سخت ترین کارها بوده که تا الان هنوز نتوانسته ام آن را انجام بدهم.و درواقع نتوانسته ام خودم را با  زمان…

امشب

انگار همه آدم ها تغییر کرده اند، مثل زمانی است که وارد خیابان یک طرفه شده ام. همه یک جور عجیب بمن نگاه می­کنند. نمی ­دانم دلیلش چیست که همه به یک سمت حرکت می­ کنند و من تنها به سمت دیگر می­ روم؟من حرف دیگران را نمی فهمم در این مسیر احساس تنهایی می­کنم اما من مطمئنم که راه درست را انتخاب کرده ام. پس چرا همه مخالف من فکر می­ کنند؟ اگر واقعا اشتباه کرده باشم باید از همینجا برگردم و همه مسیر را قدم بزنم. راه درازی در پیش دارم، اما امشب، هوا خیلی سرد شده است. سردی که استخوان را به درد می ­آورد

دارت

امشب در جمع خانواده، بازی سرگرم کننده “دارت” را انتخاب کردیم. من برای بار دوم این بازی را  انجام می­دادم و نسبت به دفعه اول که یکسال از آن می­گذرد پیشرفت خیلی خوبی داشتم. می­توانم بگویم دلیل آن، استفاده از تمام نکاتی بود که به من آموخته بودند و در ذهنم مانده بود. من همه آنها را رعایت کردم و این خیلی خوب و لذت بخش بود. اما تصمیم گرفتم راجع به فکری که در حین بازی من را به خود مشغول کرده بود، اینجا بنویسم. در حین بازی وقتی به صفحه هدف نگاه میکردم بنظرم صفحه خیلی جذابی بود که هدف های مختلف را از هم با مرزهای منطقی جدا کرده بودند و برای هرکدام امتیازی گذاشته بودند. ناخود آگاه به نقطه قرمز رنگ وسط خیره شده بودم و از آن چشم بر نمی­داشتم و فقط می خواستم هر طورکه  شده در ضربات اول نزدیک به هدفم بزنم. و چقدر خوب همان حوالی از آن من شد که دلیل آن، خواستن و چشم برنداشتن از آن بود. زمانی که به آن خیره شده بودم به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم. حتی به برنده شدن، حتی به تعداد ضربه هایی که می توانستم بزنم و یا به امتیاز هایی که…

فوبیا و درک ما از آن

فوبیا به معنای هراس و ترس شدید، با واکنش بیمار گونه و غیر منطقی است. اکنون  نمی­خواهم از مساله بسیار مهم و اساسی فوبیا صحبت کنم، حتی راجع به ویژگی کسانی که فوبیا دارند، نمی­خواهم صحبت کنم.دغدغه اصلی من  درک و واکنش دیگران به رفتارهای کسانی است که فوبیا دارند. نمی دانم شما هم اطرافتان کسی را که دچار این مساله باشد، دیده اید یا نه؟ اگر ببینید حتما متوجه خواهید شد که هیچکدام از این موضوع  رضایت ندارند و دلشان می­خواهد روزی بیاید که این هراس از بین برود و آنها هم مثل دیگران با خیال راحت و آسوده با این مسائل روبرو شوند و از لحاظ روحی روانی آرامش داشته باشند. اینکه انسان ها همدیگر را با تمام خوبی ها و بدی هایشان بپذیرند کار سختی نیست اما نمی دانم قصه از کجا شروع شد که اینکار پیچیده تر از کلافی در هم شده و باعث شده هر لحظه بدنبال توضیحی برای رفتار و افکارمان باشیم.که شاید مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم. تصور کنید هراسی شدید تمام وجودتان را گرفته بطوری که جسمتان هم بر اثر آن اتفاق واکنش نشان داده باشد، و آنچنان قدرت و توانایی برای مقابله ندارید و هنوز نتوانسته اید راه درمان مناسبی برای…

چگونه انسان صبوری باشم؟

در طی این مدتی که سعی کرده ام مطالعاتی مفید برای رشد شخصی انجام بدهم، در قسمت نتیجه گیری اکثر موضوعات،  به این گزینه می­رسیدم که باید روی افکار خود کار کنم. گزینه اصلی برای هر تغییری برای ما ذهن است. اگر قرار باشد هر اتفاقی را در وجودمان و خیلی وقت ها در اطرافمان وحتی  دررفتار دیگران تغییر بدهیم،  باید روی ذهن خودمان کار کنیم و با تغییراتی که روی آن انجام می­دهیم, نتیجه را را عینا می­بینیم. یکی از آن مسائل که درنتیجه به ذهن ختم شد مساله صبوری است. بنظر من کسانی که خصلت صبور بودن را دارند ازارامش بیش تری برخوردار هستند. وقتی از صبوری و عجول بودن انسانها سخن به میان می آید،دو مدل رفتاری به ذهن من  می آید : مورد اول: بعضی از انسان ها در انجام کارهایشان به «زمان»٫بیشتراهمیت می­دهند. و ترجیح می­دهند کارشان را در مدت زمان کمتری انجام بدهند که به آن ها “عجول” می گویند. در مقابل ، انسانهای صبور، به« کیفیت کار»، بیشتر از زمان اهمیت می دهند، پس تصمیم می­گیرند تحمل کنند. در واقع ذهنشان را، برای مدت زمان بیشتری آماده می­کنند. پس تحملشان بیشتر می­شود و در این مدت از آرامش بیش تری برخوردارند. مورد دوم:…