رفتن به نوشته‌ها

ماه: آذر ۱۳۹۸

آشغال های دوست داشتنی

در این فیلم تقابل چند عقیده در یک خانواده  در قالب جملات و دیالوگ هایی  را می بینیم  که توسط بازیگران حرفه ای انجام می شود. هر کدام از آن ها تنها فضایی به اندازه یک قاب عکس دارند اما افکار، حرف ها و نوع بیانشان به گونه ای است که بیننده را بر جایش میخکوب می کند که بشنود و درک کند. ما بعنوان بیننده،  دیالوگ هایشان را به جامعه بزرگ تر و یک کشور در ذهن خود بسط داده و آن را تماشا می کنیم. در قسمت هایی از فیلم، این  بغض عجیب است که گلویمان را می فشارد تنها با اتفاق هایی که در فیلم نشان داده نمی شود اما خیلی ساده توسط آنها بعنوان یادآوری بیان می­شود. گاهی تلنگری بر قضاوت هایمان می زند و گاهی همدلی بین انسان هایی را نشان می دهد در حالی که کاملاٌ متفاوت فکر می کنند. فیلم تمام شده است و من همچنان درافکارم سیر می کنم.به این فکر می کنم که همه ما، انسان هایی هستیم که با فاصله های مکانی اما با یک هدف زندگی می کنیم. شاید اگر بصورت تقریبی حساب کنیم شبیه هم باشیم اما افکارمان قابل کنترل نیست و هرکس عقیده خود را دارد.بعضی از…

قدرت نه گفتن

این نوشته دقت علمی ندارد؛ فقط برگرفته از آموخته‌های قبلی و تجربیات شخصی من است. قدرت نه گفتن از جمله توانایی های مهمی است که فقدان آن، باعث ایجاد مشکلاتی در تصمیم گیری ها و برنامه هایمان می شود. معمولا وقتی درگیر روابط (دوستانه، خانواده، فامیل و …) می شویم، امکان دارد نتوانیم بدرستی حد و مرز هایش را رعایت کنیم و همین باعث می شود به خودمان یا طرف مقابل آسیب بزنیم. از ما توسط اشخاص مقابلمان درخواست های زیادی می شود. که این در خواست ها از نقشی که در زندگی آنها داریم نشات می گیرد و هم چنین می تواند برگرفته از رفتار گذشته ما و انتظاراتی که خودمان بوجود آورده ایم باشد. مثلا معمولا از کسی که فرزند ارشد خانواده باشد انتظارات بیش تری در جهت کمک به خانواده و تصمیم گیری ها و انجام دادن امور خانه، نسبت به فرزندان دیگر دارند. و یا  انتظاراتی که از یک فرد بعنوان همسر می رود  خیلی بیش تر و سخت گیرانه تر از کسی است که فعلا در حد دوستی قرار است مدتی را با ما بگذراند. -از کسی  که در رشته خاصی تبحر دارد، در حالی که یکی از فامیل هایش در حیطه شغلی او به…

شنبه

فکر می کنم کلمه “برنامه ریزی” و “ورزش”  شباهت زیادی باهم داشته باشند، بنظر من هر دو، حس دو وجهی به انسان می­دهد. وقتی کلمه “ورزش” به گوشم می خورد، حس نشاط و شادابی بمن دست می دهد و از طرفی احساس می کنم استخوان های بدنم از تصور کشش ها و انقباض ها،  درد می گیرد.هم چنین با شنیدن کلمه “برنامه ریزی” حس امنیت، آرامش، شادی بعد از به هدف رسیدن و… به من دست می دهد و از طرفی احساس ناخوشایند سختی های تلاش و کوشش و محدود شدن. تصور میکنم بخواهم با برنامه ریزی خاصی ورزش بکنم ، احتمالا حس چهاروجهی خاص و عجیبی را تجربه خواهم کرد. برای من برنامه ریزی کردن واژه غریبه ای نیست چرا که زمان زیادی است آن را بصورت هدف های طولانی مدت انجام می­دهم. همیشه لیستی از اهداف داشته ام ، البته با زمان مشخص، مثلا  زمان پنج ساله که با رسیدن به هرکدام از آن ها و تیک خوردنشان احساس فوق العاده خوبی داشته ام. اما برای من ، برنامه ریزی روزانه وانجام دادن آن همیشه از جمله سخت ترین کارها بوده که تا الان هنوز نتوانسته ام آن را انجام بدهم.و درواقع نتوانسته ام خودم را با  زمان…

امشب

انگار همه آدم ها تغییر کرده اند، مثل زمانی است که وارد خیابان یک طرفه شده ام. همه یک جور عجیب بمن نگاه می­کنند. نمی ­دانم دلیلش چیست که همه به یک سمت حرکت می­ کنند و من تنها به سمت دیگر می­ روم؟من حرف دیگران را نمی فهمم در این مسیر احساس تنهایی می­کنم اما من مطمئنم که راه درست را انتخاب کرده ام. پس چرا همه مخالف من فکر می­ کنند؟ اگر واقعا اشتباه کرده باشم باید از همینجا برگردم و همه مسیر را قدم بزنم. راه درازی در پیش دارم، اما امشب، هوا خیلی سرد شده است. سردی که استخوان را به درد می ­آورد

دارت

امشب در جمع خانواده، بازی سرگرم کننده “دارت” را انتخاب کردیم. من برای بار دوم این بازی را  انجام می­دادم و نسبت به دفعه اول که یکسال از آن می­گذرد پیشرفت خیلی خوبی داشتم. می­توانم بگویم دلیل آن، استفاده از تمام نکاتی بود که به من آموخته بودند و در ذهنم مانده بود. من همه آنها را رعایت کردم و این خیلی خوب و لذت بخش بود. اما تصمیم گرفتم راجع به فکری که در حین بازی من را به خود مشغول کرده بود، اینجا بنویسم. در حین بازی وقتی به صفحه هدف نگاه میکردم بنظرم صفحه خیلی جذابی بود که هدف های مختلف را از هم با مرزهای منطقی جدا کرده بودند و برای هرکدام امتیازی گذاشته بودند. ناخود آگاه به نقطه قرمز رنگ وسط خیره شده بودم و از آن چشم بر نمی­داشتم و فقط می خواستم هر طورکه  شده در ضربات اول نزدیک به هدفم بزنم. و چقدر خوب همان حوالی از آن من شد که دلیل آن، خواستن و چشم برنداشتن از آن بود. زمانی که به آن خیره شده بودم به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم. حتی به برنده شدن، حتی به تعداد ضربه هایی که می توانستم بزنم و یا به امتیاز هایی که…

فوبیا و درک ما از آن

فوبیا به معنای هراس و ترس شدید، با واکنش بیمار گونه و غیر منطقی است. اکنون  نمی­خواهم از مساله بسیار مهم و اساسی فوبیا صحبت کنم، حتی راجع به ویژگی کسانی که فوبیا دارند، نمی­خواهم صحبت کنم.دغدغه اصلی من  درک و واکنش دیگران به رفتارهای کسانی است که فوبیا دارند. نمی دانم شما هم اطرافتان کسی را که دچار این مساله باشد، دیده اید یا نه؟ اگر ببینید حتما متوجه خواهید شد که هیچکدام از این موضوع  رضایت ندارند و دلشان می­خواهد روزی بیاید که این هراس از بین برود و آنها هم مثل دیگران با خیال راحت و آسوده با این مسائل روبرو شوند و از لحاظ روحی روانی آرامش داشته باشند. اینکه انسان ها همدیگر را با تمام خوبی ها و بدی هایشان بپذیرند کار سختی نیست اما نمی دانم قصه از کجا شروع شد که اینکار پیچیده تر از کلافی در هم شده و باعث شده هر لحظه بدنبال توضیحی برای رفتار و افکارمان باشیم.که شاید مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم. تصور کنید هراسی شدید تمام وجودتان را گرفته بطوری که جسمتان هم بر اثر آن اتفاق واکنش نشان داده باشد، و آنچنان قدرت و توانایی برای مقابله ندارید و هنوز نتوانسته اید راه درمان مناسبی برای…

بادبادک باز

ماجرا بین امیر و حسن, دو فرزند افغان است. آنها دو دوست هستند که در یک خانه بزرگ شدند و زندگی می­کردند. اما بین آن ها تفاوت های زیادی بود که همان تفاوت ها، شکاف بزرگی بین عقاید و رفتارشان انداخت. آن ها در یک محله و در یک خانه زندگی می­کردند که سقف بالای سرشان فاصه بین زمین و آسمان بود. اما حال خوبشان با همدیگر تمامی نداشت .امیر ارباب زاده و حسن فرزند خدمتکار آن خانه و دوست امیر بود. او نمونه یک انسان پاک و وفادار بود که گویی می­خواست همیشه دین خودش را به اربابش ادا کند. فداکاری  او در شرایط خاصی که برای امیر بوجود آمد، باعث شد امیر در کل زندگی اش به او فکرکند  و بغضی که تا اخر داستان همراه او بود. این داستان زیبا از دوران امن و خوب افغانستان و از زندگی در فضای بسیار مردمی شروع می­شود و بعد شروع اغتشاشات و ناامنی و بعد از آن مهاجرتهای مردم و درنهایت پناهندگی آنها در کشور بیگانه. نویسنده در بین نوشته های این داستان  حرف های ناگفته بسیاری را به زبان می آورد. از تفاوت موجود طبقاتی گرفته تا عذاب هایی که مردم کشورش در زمان جنگ و ناامنی تحمل…

چگونه انسان صبوری باشم؟

در طی این مدتی که سعی کرده ام مطالعاتی مفید برای رشد شخصی انجام بدهم، در قسمت نتیجه گیری اکثر موضوعات،  به این گزینه می­رسیدم که باید روی افکار خود کار کنم. گزینه اصلی برای هر تغییری برای ما ذهن است. اگر قرار باشد هر اتفاقی را در وجودمان و خیلی وقت ها در اطرافمان وحتی  دررفتار دیگران تغییر بدهیم،  باید روی ذهن خودمان کار کنیم و با تغییراتی که روی آن انجام می­دهیم, نتیجه را را عینا می­بینیم. یکی از آن مسائل که درنتیجه به ذهن ختم شد مساله صبوری است. بنظر من کسانی که خصلت صبور بودن را دارند ازارامش بیش تری برخوردار هستند. وقتی از صبوری و عجول بودن انسانها سخن به میان می آید،دو مدل رفتاری به ذهن من  می آید : مورد اول: بعضی از انسان ها در انجام کارهایشان به «زمان»٫بیشتراهمیت می­دهند. و ترجیح می­دهند کارشان را در مدت زمان کمتری انجام بدهند که به آن ها “عجول” می گویند. در مقابل ، انسانهای صبور، به« کیفیت کار»، بیشتر از زمان اهمیت می دهند، پس تصمیم می­گیرند تحمل کنند. در واقع ذهنشان را، برای مدت زمان بیشتری آماده می­کنند. پس تحملشان بیشتر می­شود و در این مدت از آرامش بیش تری برخوردارند. مورد دوم:…

شباهت موجود در کیفیت زندگی مان

امروز در بین جعمی از دوستانم بودم و از آنها پرسیدم که روزانه چه کارهایی انجام می­دهند و از وقت خود چگونه استفاده می­کنند. اکثر آنها بخاطر اینکه مشغول فرزندشان بودند برنامه کاریشان شبیه به هم بود. و وقتی گریزی زدند به چند سال قبل،  متوجه شدم باز هم اکثرا در یک حیطه فعالیت داشته ایم. به این فکر کردم که شکل اصلی و درواقع قاب اصلی محتوای کاری ما بر اساس دوره ایست که در آن زندگی میکنیم. همه مان وقتی مدرسه می­رفتیم مثل هم در مدت زمان خاصی در خانه بودیم و البته در خانه هم شبیه همدیگر تکلایف داشتیم که باید انجام می­دادیم.  پس شکل کلی،  توسط دوره ی دانش آموزی و مدرسه برایمان ترسیم شده بود. حالا تفاوت در جزییات به وجود می آمد که در آن مدت زمان کم،  که کاری شبیه به هم نداشتیم چه می­کردیم. در زمان دبیرستان که بیشتر در جامعه شرکت می­کردیم باز هم بخاطر تعاملاتی که داشتیم به یک سمت و سو کشیده می­شدیم. مثلا برای دوره ای که من به دبیرستان می­رفتم همه عادت داشتیم به کتابخانه می­رفتیم و با همدیگر درس میخواندیم. پس چند سال دبیرستان و کنکور به همین شکل تقریبا شبیه هم گذراندیم. و بعد دانشگاه…

آیا شما علاقه مندی هایتان را انتخاب می کنید؟

با مرور تمام سال های زندگی ام به این نتیجه رسیدم که ، متاسفانه با اینکه همیشه می­دانستم به چه چیزهایی علاقه مند هستم اما هیچوقت آنها را اولویت قرار ندادم و سالها آن ها را به تعویق انداختم. برای هر انتخابم هم دلیل داشتم که مورد قبول دیگران بود. اشتباه از اینجا بود که متاسفانه تا به الان  اکثر ما اینگونه آموزش دیده ایم که علاقه مند بودن دلیل محکمی برای انتخاب شدن آن مساله نیست.از خرید یک لباس یا وسیله برای خود گرفته تا انتخاب رشته، شغل و حتی شریک زندگی و… احتمالا انتخاب هایی شبیه این موارد داشته ایم : بخاطر اینکه به مانتو بلند بیشتر نیاز داریم مانتو کوتاه رنگ شاد که همیشه دوست داشتیم را نمیخریم.  بخاطر فلان رشته تحصیلی که می­گویند در ایران بیشتر جوابگو است رشته مورد علاقه مان را انتخاب نمی­کنیم. بخاطر بهتر بودن شرایط فلان خواستگار،  کسی که دوستش داریم را انتخاب نمیکنیم. بخاطر اولویت نداشتن هزینه کلاس موسیقی از ساز مورد علاقه مان دست می­کشیم. و … دلایل زیادی وجود دارد که دست از علاقه مان بکشیم که حتی می­توانیم برای همیشه خود و دیگران را توجیه کنیم. اما حقیقت چیست؟ اگر بخواهم علاقه مندی را تعریف کنم،  می­توانم بگویم:…