رفتن به نوشته‌ها

دارت

امشب در جمع خانواده، بازی سرگرم کننده “دارت” را انتخاب کردیم. من برای بار دوم این بازی را  انجام می­دادم و نسبت به دفعه اول که یکسال از آن می­گذرد پیشرفت خیلی خوبی داشتم. می­توانم بگویم دلیل آن، استفاده از تمام نکاتی بود که به من آموخته بودند و در ذهنم مانده بود. من همه آنها را رعایت کردم و این خیلی خوب و لذت بخش بود.

اما تصمیم گرفتم راجع به فکری که در حین بازی من را به خود مشغول کرده بود، اینجا بنویسم.

در حین بازی وقتی به صفحه هدف نگاه میکردم بنظرم صفحه خیلی جذابی بود که هدف های مختلف را از هم با مرزهای منطقی جدا کرده بودند و برای هرکدام امتیازی گذاشته بودند.

ناخود آگاه به نقطه قرمز رنگ وسط خیره شده بودم و از آن چشم بر نمی­داشتم و فقط می خواستم هر طورکه  شده در ضربات اول نزدیک به هدفم بزنم. و چقدر خوب همان حوالی از آن من شد که دلیل آن، خواستن و چشم برنداشتن از آن بود. زمانی که به آن خیره شده بودم به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم. حتی به برنده شدن، حتی به تعداد ضربه هایی که می توانستم بزنم و یا به امتیاز هایی که دارد. اما من فقط مرکز همه اهداف و بالاترین آن را می خواستم وبه این فکر نمی کردم که نمی توانم یا این بازی دوم من است یا هر فکر دیگری. واین بهترین کار بود که من می توانستم در آن  لحظه انجام بدهم در حالی که از قبل به آن فکر نکرده بودم، فقط این اتفاق دقیقا چیزی بود که من می­خواستم.

دور دوم و سوم ضربات من به همین شکل ادامه داشت و با تشویق همراه بود که بی تاثیر نبود و احساس خوبی  داشتم  تا اینکه متوجه شدم رقیبی در کنار من ایستاده و با یک امتیاز به من رسیده است. او تلاش کرد حواس من از نقطه جذاب هدف پرت شود و به حاشیه کشیده شود. در آن لحظه با شنیدن صحبت های رقیبم متوجه شدم اگر این تعداد امتیاز را بگیرم برنده هستم و همین باعث شد ذهن من از بدست آوردن اهداف خودم به اهداف بازی و قواعد کلی که برای همه به یکسان تعریف شده است منحرف شود . من به برنده شدن برای لحظه ای فکر کردم و شاید به همان تعداد امتیاز کم، قانع شده بودم. اولین ضربه به خطا رفت. دومی هم دست کمی از خطا نداشت. سومی هم… و من در لحظات آخر متوجه شدم،  تا اینکه ضربه دارت آخر را باز هدفمند پرتاب کردم.اما من از رقیبم شکست خوردم.

امشب برای من،  زندگی در یک بازی خلاصه شد.خیلی ساده و واضح بود بفهمم در زندگی،  من در معرض چه خطر هایی هستم و چه وقت و چطور می شود  از راهم منحرف شوم وخودم عامل شکست خودم شوم. در زندگی، دام های زیادی بر سر راهمان وجود دارد فقط کافی است اهداف مشخص داشته باشیم و آنها را عاشقانه دوست داشته باشیم بطوری که از آن چشم برنداریم و فقط در جهت آن حرکت کنیم در این صورت با تلاشمان  به آن ها می­رسیم.

منتشر شده در نوشته های روزانه

اولین باشید که نظر می دهید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *