رفتن به نوشته‌ها

انسان در جستجوی معنی

این روزها که سبک زندگی­مان به واسطه شیوع ویروس کرونا و قرنطینه شدنمان تغییر کرده است بیاد زندگی موقت نامحدود اردوگاهی می­ افتم که در کتاب ” انسان درجستجوی معنی”  توسط دکتر “ویکتور فرانکل ” توصیف شده است.( زندگی موقت نامحدود توصیف خود دکتر از زندگی بود که در آن اردوگاه تجربه کرده بود)

شاید اتفاق هایی که در آن اردوگاه افتاده اصلا قابل قیاس با زندگی الان ما نباشد اما در ذهن من ، درصد کمی شباهت در زمینه بروز اصل و نهاد انسان ها دارد که در شرایط خاص، خود را به نمایش می گذارد.

خیلی از ما انسان ها وقتی فکر می کنیم در شرایط سختی زندگی می کنیم و رویاهایی که داریم برآورده نمی شود و یا اینکه در زندگی­مان با شکست هایی مواجه می شویم لحظه ای به این فکر می­کنیم که چقدر خوب می شود اگر زندگی­مان را به خواست خودمان تمام کنیم و دیگر ادامه ندهیم. و این اتفاق را در ذهنمان بهتر از بودن و زجر کشیدن می­دانیم. و گاهی با دیدن زندگی کسانی که در فقر یا در شرایط اجتماعی ضعیف هستند، ناخودآگاه به قضاوت می­نشینم و با تعجب به این فکر می­کنیم که آن­ها چگونه به این زندگی بی معنا ادامه می­دهند و چگونه می توانند خود را در این شرایط بپذیرند، و اگر ما بجای آنها بودیم مرگ را به این زندگی سخت ترجیح می­دادیم.

اما زمانی که اتفاقی برخلاف تصورمان می افتد و ما را غافل گیر می کند به وضوح خواهیم دید که از لحاظ جسمی و روانی قدرتمان بیشتر می شود و حالت دفاعی به خود می گیریم. و سعی می­کنیم تا جایی که می توانیم از آن شرایط به سلامت عبور کنیم.

احتمالا بعضی از شما، مثل من در این دوران متوجه شده اید که بر خلاف تصور قبلی­تان، زندگی را با همان کیفیتی که از آن راضی نبودید، دوست دارید و ترجیح می­دهید باز هم به شما فرصتی داده شود که بدون وجود این بیماری ادامه دهید و با تمام وجودتان از لحظات زندگی­تان استفاده کنید و لذت ببرید. در حالی که تا قبل از این، شاید فکر می­کردید چقدر زندگی یکنواخت است و یا اینکه تحمل اینهمه ظلم و بی عدالتی در جهان را نداشته باشید.

بنظر من این شرایط سخت و محدود کننده، باعث شده حالت دفاعی به خود بگیریم و سعی کنیم از تحلیل رفتن و از دست دادن امیدمان جلوگیری کنیم و به دنبال انگیزه هایی هرچند کوچک چنگ بزنیم و دلیلی برای زنده ماندنمان پیدا کنیم. و احتمالا هرچقدر شرایط برایمان سخت تر بشود توان و قدرت ما بیش­تر می شود. مثل زمانی که آب و غذا به وفور در اختیارمان هست و خیلی زود گرسنه و تشنه می شویم و با مقدار زیادی مواد غذایی سیر می شویم اما زمانی که در جایی بدون امکانات قرار بگیریم، با تکه نانی هم می توانیم نیازمان را برطرف کنیم و مدت زمان زیادی زنده بمانیم.

اما نکته بسیار قابل تامل که در متن این کتاب نهفته بود آن درجه مخفی انسانیت در وجود ما انسان هاست که در سخت ترین شرایط بروز پیدا می کند .

برای تصور این موقعیت باید زمانی را در ذهنمان تجسم کنیم که انسان در موقعیت بسیار سخت و در معرض آسیب­های روانی و جسمانی قرار دارد و در آن  موقعیت، که تمام جسم و روحش برای زنده ماندن و ادامه حیاتش حالت دفاعی به خود می گیرد، بتواند آنچه از اخلاق و انسانیت دارد را به نمایش بگذارد. که مسلما در بعضی انسانها این اتفاق به زیبایی رخ می­دهد و در بعضی دقیقا عکس آن پدیدار می شود.

دکتر فرانکل روانپزشک هستی گرا که خود نیز در سی و هفت سالگی بدست نازی ها اسیر شد و در اردوگاه کار اجباری ( آشویتس) گرفتار شده و با تمام وجود این نمایش حقیقی را تجربه کرده ،  با تحلیل های عالی انسان و عمق افکار و رفتارهایش در شرایطی که روی مرز مرگ و زندگی قرار دارد و امید ها و انگیزه ها و ناامیدی هایش را در این کتاب تحلیل می کند .

و اما در این روزها که زنده ماندن و ادامه دادن برایمان دغدغه شده و به گونه ای هر کس موظف است بجز خود نسبت به همنوع خود هم بی اعتنا نباشد، ما شاهد عکس العمل های مختلف هستیم.

در این سر زمین، انسانهای عمیقی پیدا شدند که خود داوطلبانه به میدان رفتند و فراتر از آن که می­توانستند باشند، خود را فدای دیگران کردند و از طرفی کسانی را می­بینیم که در این شرایط ، آنچه در وجودشان نهان بود را آشکار کردند و حاضر شدند از نردبانی بالا بروند که از تن بی جان انسانهای  دیگر ساخته شده است.

و اما من خودم در کجای این داستان قرار دارم؟­

و چگونه می­توانم چشمانم را بر خودم ببندم و چوب قضاوت بر تن دیگران بزنم؟

آیا این من،  منی است که زندگی را با انسانیت معنا می­بخشد و درک عمیقی از آن دارد و یا اینکه در شرایط سخت،  پوست می­اندازد و بر تن­های بی­جان دیگران پای می­گذارد که فقط خود بدون معنایش زنده بماند؟

منتشر شده در معرفی کتاب

نظر

  1. هفت، هشت سال پیش بود که این کتاب رو خوندم. و با خوندن متن تو، خیلی از صحنه‌هاش برام تداعی شد.
    یاد پاراگرافی از این کتاب افتادم که همون زمان یادداشتش کرده بودم؛

    « آن‌چه انسان‌ها را از پای در می‌آورد، رنج‌ها و سرنوشت نامطلوبشان نیست، بلکه بی‌معنا شدن زندگی است که مصیب‌بار است.
    و معنا تنها در لذت و خوشی و شادمانی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می‌توان معنایی یافت..»

    اگرچه مدت‌ها این جملات، راهگشا و امید من بود ولی امروز اعتراف می‌کنم دیگه بهش اعتقادی ندارم.!

    • ملیحه امیری ملیحه امیری

      شهلا جان ممنونم که برای نوشته من وقت گذاشتی 🌹🌹
      یادداشت تو از این کتاب دقیقا حسی است که من همیشه دارم، و بنظر من در لحظه ای که رنج معنا پیدا می کند مطلوب و خوشایند می شود. در عین حال وقتی در حین رنج هیچ معنایی پیدا نکنیم به پوچی می رسیم. و این پوچی تا حدی می تواند عمیق باشد که حتی درکی از حذف شدنمان هم نداشته باشیم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *